در دنیا دو نیرو هست : شمشیر و تدبیر ، بیشتر اوقات شمشیر مغلوب تدبیر شده است .
Do not request quickness of the work but try for its goodness because people will not ask you how long you did it , they search for perfect work .
سرعت و تندی کار را مجوی بلکه خوبی و برگزیدگی آن را سعی کن ، زیرا که مردم از تو نپرسند در چه مدت کار ر انجام دادی بلکه خوبی و بی نقصی آن را میجویند .
Do not expect speed of the act but request goodness of the action because the goodness as been asked not the speed .
سرعت در عمل را نخواهید بلکه نیکویی عمل را بخواهید که بعد از فراغ از نیکویی عمل پرسیدند نه از سرعت آن .
Never go to meet the person which don't has attention to you and don't speak with whome which don't belives your saying and don't say any words to whome which don't listen to you.
به دیدن کسی که با تو سر سنگین است نرو با کسی که سخنت را تکذیب کند گفتگو مکن برای کسی که گوش ندهد حرف نزن .
The most sagacious people are the most powerfull.
خردمندترین مردم ، قدرتمندترین هستند .
When Alexander asked plato for ministry , he refused and said ; Don't forget GOD , Keep promise , Keep faith , gain knowledge , suppress the anger , conceal evil , refuse bad friends , Keep away selfishness , grant to oppressed , gain the paradise .
بعد از آن که اسکندر افلاطون را برای وزارت خواست و قبول نکرد به او گفت : یاد دار خدا را ، نگاه دار وفا را، سخت دار دین را ، گرد کن علم را ، بخور خشم را ، بپوش شر را ، ببر همنشین بد را، بردار خود را ، بده مظلومان را ، بشان بهشت را .
بهار ه ذلال عزیز
عسل مسل عزیز
تو” بهش گفتم به خاطر هیچ کس. پرسید پس به خاطر چه زنده هستی؟ با اینکه دلم فریاد میزد “به خاطر تو” با یک بغض غمگین گفتم به خاطر هیچ چیز. ازش پرسیدم تو به خاطر چی زنده هستی؟ در حالیکه اشک تو چشمانش جمع شده بود گفت به خاطر کسی که به خاطر هیچ زنده است...
میدونی وقتی خدا داشت بدرقه ام می کرد بهم چی گفت ؟ جایی که میری مردمی داره که می شکننت نکنه غصه بخوری من همه جا باهاتم . تو تنها نیستی . توکوله بارت عشق میزارم که بگذری، قلب میزارم که جا بدی، اشک میدم که همراهیت کنه، ومرگ که بدونی برمیگردی پیشم
غصه هم خواهد رفت
آنچنانی كه فقط خاطره ای خواهد ماند
لحظه ها عریانند به تن لحظه خود جامه اندوه مپوشان هرگز
تو به آیینه، نه، آیینه به تو خیره شده ست
تو اگر خنده كنی او به تو خواهد خندید
و اگر بغض كنی آه از آیینه دنیا كه چه ها خواهد كرد...
ولی هیچ حد نصابی در هیچ جایی برایم ثبت نشد و در هیچ جایی نامی از من برده نشد.
اول فکر کردم که آدم ها درست قضاوت نمی کنند،ولی وقتی به پایان خط رسیدم،فهمیدم که داوری آنان درست بوده است.
خواستم که این بار تلاش بیشتری کنم،شاید نفر اول یا دوم شدم،
ولی گفتند مسابقه زندگی فقط یک بار برگزارمی شود و تو فرصت را از دست داده ای حالا ایستاده ام و مسابقه دیگران را تماشا می کنم.
مراقب باش که تو هم صندلی خالی کنار من را پر نکنی .
ارسالی نیلوی مهربون
دوستت خواهم داشت بی انکه بگویم ...
درد دل خواهم گفت بی هیچ کلامی ...
گوش خواهم داد بی هیچ سخنی ...
در اغوشت خواهم گریست بی انکه حس کنی ...
در تو ذوب خواهم شد بی هیچ حرارتی ...
این گونه شاید احساساتم نمیرد ...
عسل مسل عزیز
مینوی عزیز
و پسر جواب داد: پدر ! عاشق میشوم و بزرگ می شوم


سایتای عزیز
عاشـقــم عاشـق ستــاره صـبـح
عـاشـق ابــرهـای سـرگـردان
عـاشـق روزهــای بـــــارانی
عاشق هر چه نام توست برآن
گفتم:
عاشقم، عاشق چکاوکها
آنچه از چشمه می جوشد
عاشقم، لیک دانستم
عشق از اندرون من جوشد
عاشقم، عاشق هر آنچه ز تو
نام ویادی به ارمغان آرد
کاش می شد دمی به صفحه دل
جرعه ای، نکهتی ز تو بارد
عاشقم، لیک خسته و تنها
باز، از درد عشق می گویم
هرکه دارد نشانه ای از تو
من سراغ تو را ز وی جویم
چه شود گر کمی، دمی، نفسی
حس تنهایی مرا ببری
کس چه میداند از درون دلم
می بری غربت دلم به هر نظری
عاشقم، عاشقم، چه باک و هراس
عشق از بطن دل همی جوشد
یاد و افکار شاعرانه دوست
هر دم از عشق من همی نوشد
یادمان باشد این نسیم وصال
بعضی اوقات بیشتر بوزد
شاید اندوه دل فرو افتد
شاید این نیک تر بسزد...
نیلوفر مردابی عزیز
حکايت جالبيست که فراموش شدگان فراموش کنندگان را هرگز فراموش نمي کنند
روزی که به دنيا آمدم صدايی در گوشم طنين افکند که تا اخر عمر با من خواهد ماند! گفتم کيستی؟ گفت : غم . خيال ميکردم غم نام عروسکی است که ميتوان با آن بازی کرد. ولی حالا فهميدم که : خود عروسکی هستم بازيچه ی دست غم
شیوای عزیز ومهربون
روزي اسب کشاورزي داخل چاه افتاد. حيوان بيچاره ساعت ها به طور ترحم انگيزي ناله مي کرد . بالاخره کشاورز، فکري به ذهنش رسيد. او پيش خود فکر کرد که اسب خيلي پير شده و چاه هم در هر صورت بايد پر شود. او همسايه ها را صدا زد از آن ها درخواست کمک کرد. آن ها با بيل در چاه سنگ و گِل ريختند . اسب ابتدا کمي ناله کرد، اما پس از مدتي ساکت شد و اين سکوت او به شدت همه را متعجب کرد. آن ها باز هم روي او گِل ريختند. کشاورز نگاهي به داخل چاه انداخت و ناگهان صحنه اي ديد که او را به شدت متحيرکرد.
با هرتکه گِل که روي سر اسب ريخته مي شد اسب تکاني به خود مي داد ، گِل را پايين مي ريخت و يک قدم بالا مي آمد همين طور که روي او گِل مي ريختند ناگهان اسب به لبه چاه رسيد و بيرون آمد.
زندگي در حال ريختن گِل و لاي بر روي ماست . تنها راه رهايي اين است که آنها را کنار بزنيم و يک قدم بالا بياييم .

شادی عزیز
وقتی که داری برای اونایی که دوستشون داری دعامیکنی یادت باشه برای اونایی که دوستت دارند ونمیدونی هم دعاکن
مینو و آلما جون
مینوی عزیز که ...
كوله پشتیاش را برداشت و راه افتاد.
رفت كه دنبال خدا بگردد و گفت: تا كولهام از خدا پر نشود برنخواهم گشت.
نهالی رنجور و كوچك كنار راهایستاده بود، مسافر با خندهای رو به درخت گفت: چه تلخ است كنار جادهبودن و نرفتن؛
درخت زیرلب گفت: ولی تلخ تر آن است كه بروی وبیرهاورد برگردی. كاش میدانستی آنچه در جستوجوی آنی، همینجاست...
مسافر رفت و گفت: یك درخت از راه چه میداند، پاهایش در گِل است، او هیچگاه لذت جستوجو را نخواهد یافت.
و نشنید كه درخت گفت: اما من جستوجو را از خود آغاز كردهام و سفرم را كسی نخواهددید؛ جز آن كه باید.
مسافر رفت و كولهاش سنگین بود. هزار سال گذشت، هزار سالِ پر خم و پیچ، هزار سالِ بالا و پست. مسافر بازگشت رنجور و ناامید. خدا را نیافته بود، اما غرورش را گم كرده بود...
به ابتدای جاده رسید. جادهای كه روزی از آن آغاز كرده بود. درختی هزار ساله، بالا بلند و سبز كنار جاده بود.
زیر سایهاش نشست تا لختی بیاساید.
مسافر درخت را به یاد نیاورد. اما درخت او را میشناخت.
درخت گفت: سلام مسافر، در كولهات چه داری، مرا هم میهمان كن.
مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمندهام، كولهام خالی است و هیچ چیز ندارم.
درخت گفت: چه خوب، وقتی هیچ چیز نداری، همه چیز داری.اما آن روز كه میرفتی، در كولهات همه چیز داشتی، غرور كمترینش بود، جاده آن را از تو گرفت.
حالا در كولهات جا برای خدا هست و قدری از حقیقت را در كوله مسافر ریخت...
دستهای مسافر از اشراق پر شد و چشمهایش از حیرت درخشید و گفت: هزار سال رفتم وپیدا نكردم و تو نرفتهای، این همه یافتی!
درخت گفت: زیرا تو در جاده رفتی و من در خودم ، و پیمودن خود، دشوارتر از پیمودن جادههاست ...
این داستان برداشتی است از فرمایش حضرت علی
"من عرف نفسه فقد عرف ربه"
آن کس که خود را شناخت به تحقیق که خدا را شناخته است...
از مطالب فرشاد عزیز
گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی؟ لانه محقرم کجای دنیا را گرفت ه بود؟ و سنگینی بغضی راه کلامش بست.
سکوتی در عرش طنین انداخت فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت:ماری در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو از کمین مار پر گشودی.
گنجشگ خیره در خدائیِ خدا مانده بود.
خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی! اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی درونش فرو ریخت ...
های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد
شیوای عزیز ومهربون
سایتای دوست داشتنی

عسل مسل عزیز
سونیای عزیز
یادمان باشد وقتی قایقی واژگون در وسط اقیانوس غم دیدیم نگذاریم سرنشینش پایین تر برود وغرق شود شاید دستش را به امید تو رو به سطح آب گرفته
سفری غریب داشتم توی چشمای قشنگت،سفری که بر نگشتم غرق شدم توی نگاهت، دل ساده ی ساده کوله بار سفرم بود،چشم تو مثل یه سایه همجا همسفرم بود،من همون لحظه اول آخر راهو میدیدم،تپش عشق و تو رگهام عاشقانه می چشیدم
اي مسافر ! اي جدا ناشدني ! گامت را آرام تر بردار ! از برم آرام تر بگذر ! تا به کام دل ببينمت . بگذار از اشک سرخ گذرگاهت را چراغان کنم . آه ! که نميداني ... سفرت روح مرا به دو نيم مي کند ... و شگفتا که زيستن با نيمي از روح تن را مي فرسايد ... بگذار بدرقه کنم واپسين لبخندت را و آخرين نگاه فريبنده ات را . مسافر من ! آنگاه که مي روي کمي هم واپس نگر باش . با من سخني بگو . مگذار يکباره از پا در افتم ... فراق صاعقه وار را بر نمي تابم ... جدايي را لحظه لحظه به من بياموز... آرام تر بگذر
اي کاش گذر زمان در دست من بود تا لحظه ي با تو بودن را آنقدر طولاني ميکردم که براي بي تو بودن وقتي نماند
شیوای مهربون
سونیای عزیز
ماندانای عزیز
ماندانای عزیز بابابزرگ
که خیلی کم پیدا شده
دنيا آنقدر وسيع است كه براي همه مخلوقات جايي هست ، به جاي آنكه جاي كسي را بگيري تلاش كن جاي واقعي خود را پيدا كني .
برای چيزي كه گذشت غم نخور ، به آن چيزي كه پس از آن آمد لبخند بزن
وقتي ناراحتي از اينكه به چيزي كه مي خواستي نرسيدي ، محكم باش و خوشحال... خداوند در فكر چيز بهتري براي توست .
چه بسيارند كساني كه به هنگام غروب ، از غصه ناپديد شدن آفتاب چنان مي گريند كه ريزش اشك هایشان مانع از ديدن ستارگان مي شود .
مینوی عزیز که بعد از مدتی دوباره پیدا شده ومطلب می ذاره ممنون مینو جان
باز هم به ما سر بزن بیشتر و ...
تجربه از ديروز ،
استفاده از امروز ،
اميد به فردا...
ولي ما با سه جمله ديگر زندگي مان را تباه مي کنيم.
حسرت ديروز ،
اتلاف امروز ،
ترس از فردا
دكتر علی شريعتی


