تبليغاتX
موج نو (MOJENO )

موج نو (MOJENO )

موضوعات قشنگ ترین جمله های روز
is defeated by policy.
در دنیا دو نیرو هست : شمشیر و تدبیر ، بیشتر اوقات شمشیر مغلوب تدبیر شده است .


Do not request quickness of the work but try for its goodness because people will not ask you how long you did it , they search for perfect work .
سرعت و تندی کار را مجوی بلکه خوبی و برگزیدگی آن را سعی کن ، زیرا که مردم از تو نپرسند در چه مدت کار ر انجام دادی بلکه خوبی و بی نقصی آن را میجویند .


Do not expect speed of the act but request goodness of the action because the goodness as been asked not the speed .
سرعت در عمل را نخواهید بلکه نیکویی عمل را بخواهید که بعد از فراغ از نیکویی عمل پرسیدند نه از سرعت آن .


Never go to meet the person which don't has attention to you and don't speak with whome which don't belives your saying and don't say any words to whome which don't listen to you.
به دیدن کسی که با تو سر سنگین است نرو با کسی که سخنت را تکذیب کند گفتگو مکن برای کسی که گوش ندهد حرف نزن .


The most sagacious people are the most powerfull.
خردمندترین مردم ، قدرتمندترین هستند .

When Alexander asked plato for ministry , he refused and said ; Don't forget GOD , Keep promise , Keep faith , gain knowledge , suppress the anger , conceal evil , refuse bad friends , Keep away selfishness , grant to oppressed , gain the paradise .
بعد از آن که اسکندر افلاطون را برای وزارت خواست و قبول نکرد به او گفت : یاد دار خدا را ، نگاه دار وفا را، سخت دار دین را ، گرد کن علم را ، بخور خشم را ، بپوش شر را ، ببر همنشین بد را، بردار خود را ، بده مظلومان را ، بشان بهشت را .

بهار ه ذلال  عزیز

+نوشته شده در چهارشنبه نهم دی 1388ساعت22:6توسط حسام |
پرسید کدام راه نزدیکتر است؟ گفتم به کجا: گفت به خلوتگه دوست! گفتم تو مگر فاصله ای می بینی بین آنکس که دل ما همه منزلگه اوست

 

+نوشته شده در سه شنبه هشتم دی 1388ساعت10:45توسط حسام |
بهت نمی گم دوسِت دارم،ولی قسم می خورم که دوسِت دارم بهت نمی گم هرچی که می خوای بهت می دم،چون همه چیزم تویی نمی خوام خوابتو ببینم، چون توخوش ترازخوابی اگه یه روزچشمات پرِاشک شد ودنبال یه شونه گشتی که گریه کنی،صِدام کن بهت قول نمی دم که ساکتت کنم ،اما منم پا به پات گریه می کنم اگر دنبال مجسمه سکوت می گشتی صِدام کن، قول می دم سکوت کنم اگه دنبال خرابه می گشتی تا نفرتتو توش خالی کنی ، صِدام کن چون قلبم تنهاست

 

+نوشته شده در سه شنبه یکم دی 1388ساعت19:5توسط حسام |
گل مــی کنـــد به باغ نگـاهت جـوانیم وقــتی بروی دامـــن خـــود می نشانیم داغ جنون قـــطره ی اشــکم به چشم تو هر چند از دو چـشم خودت می چکانیم مـن عابـــر شــکســته دل خـلوت تو ام تا بیـکران چشــم خـــودت مــی کشانیم یک مشـت بغض یخ زده تفسیر می کند انـــــدوه و درد غربــت بــی همــزبانیم وقــتی پـرید رنگ تو از پشت قصه ها تصــویر شد نهـــایت رنـــگــین کـمانیم

عسل مسل عزیز

+نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم آذر 1388ساعت16:57توسط حسام |

تو” بهش گفتم به خاطر هیچ کس. پرسید پس به خاطر چه زنده هستی؟ با اینکه دلم فریاد میزد “به خاطر تو” با یک بغض غمگین گفتم به خاطر هیچ چیز. ازش پرسیدم تو به خاطر چی زنده هستی؟ در حالیکه اشک تو چشمانش جمع شده بود گفت به خاطر کسی که به خاطر هیچ زنده است...

  • 1:09 AM

    میدونی وقتی خدا داشت بدرقه ام می کرد بهم چی گفت ؟ جایی که میری مردمی داره که می شکننت نکنه غصه بخوری من همه جا باهاتم . تو تنها نیستی . توکوله بارت عشق میزارم که بگذری، قلب میزارم که جا بدی، اشک میدم که همراهیت کنه، ومرگ که بدونی برمیگردی پیشم

  • هرگاه دفتر محبت را ورق زدی، هرگاه زیر پایت خش‌خش برگ‌ها را احساس کردی، هرگاه در میان ستارگان آسمان تک ستاره خاموش دیدی، برای یک بار در گوشه‌ای از ذهن خود نه به زبان بلکه از ته قلب خود بگو: یادت بخیر
  •  

    +نوشته شده در جمعه بیست و هفتم آذر 1388ساعت14:49توسط حسام |
    به حباب نگران لب یک رود قسم و به كوتاهی آن لحظه شادی كه گذشت

    غصه هم خواهد رفت

    آنچنانی كه فقط خاطره ای خواهد ماند

    لحظه ها عریانند به تن لحظه خود جامه اندوه مپوشان هرگز

    تو به آیینه، نه، آیینه به تو خیره شده ست

    تو اگر خنده كنی او به تو خواهد خندید

    و اگر بغض كنی آه از آیینه دنیا كه چه ها خواهد كرد...
    +نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388ساعت13:1توسط حسام |
    اندیشه های طلایی،امکانات نقره ای،نتایج برنزی.
    ولی هیچ حد نصابی در هیچ جایی برایم ثبت نشد و در هیچ جایی نامی از من برده نشد.
    اول فکر کردم که آدم ها درست قضاوت نمی کنند،ولی وقتی به پایان خط رسیدم،فهمیدم که داوری آنان درست بوده است.
    خواستم که این بار تلاش بیشتری کنم،شاید نفر اول یا دوم شدم،
    ولی گفتند مسابقه زندگی فقط یک بار برگزارمی شود و تو فرصت را از دست داده ای حالا ایستاده ام و مسابقه دیگران را تماشا می کنم.
    مراقب باش که تو هم صندلی خالی کنار من را پر نکنی .

    ارسالی نیلوی مهربون

    +نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388ساعت13:1توسط حسام |
    عاشقت خواهم ماند بی انکه بدانی ...
    دوستت خواهم داشت بی انکه بگویم ...
    درد دل خواهم گفت بی هیچ کلامی ...
    گوش خواهم داد بی هیچ سخنی ...
    در اغوشت خواهم گریست بی انکه حس کنی ...
    در تو ذوب خواهم شد بی هیچ حرارتی ...
    این گونه شاید احساساتم نمیرد ...

     

    +نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388ساعت13:0توسط حسام |
    به چه میخندی تو؟...به مفهوم جدایی؟....به چه چیز..به شکست دل من یا که به پیروزی خویش؟..به نگاهم که چه مستانه تو را باور کرد...یا به افسونگری چشمانت که مرا سوخت و خاکستر کرد؟به دل ساده من میخندی!!.که دگر تا به ابد نیزبه فکر خود نیست..خنده دار است....بخند

    عسل مسل عزیز

    +نوشته شده در شنبه بیست و یکم آذر 1388ساعت14:6توسط حسام |
    وقتی می توانی با سکوت حرف بزنی بر پایه لرزان واژه ها تکیه مکن .

    مینوی عزیز

    +نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت21:33توسط حسام |
    میگن: پدری به پسرش گفت : عزیزم آرزو می کنم که بزرگ شدی عاشق شوی .
    و پسر جواب داد: پدر ! عاشق میشوم و بزرگ می شوم

    سایتای عزیز

    +نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت21:32توسط حسام |
    گفت :
    عاشـقــم عاشـق ستــاره صـبـح
    عـاشـق ابــرهـای سـرگـردان
    عـاشـق روزهــای بـــــارانی
    عاشق هر چه نام توست برآن

    گفتم:

    عاشقم، عاشق چکاوکها
    آنچه از چشمه می جوشد
    عاشقم، لیک دانستم
    عشق از اندرون من جوشد

    عاشقم، عاشق هر آنچه ز تو
    نام ویادی به ارمغان آرد
    کاش می شد دمی به صفحه دل
    جرعه ای، نکهتی ز تو بارد

    عاشقم، لیک خسته و تنها
    باز، از درد عشق می گویم
    هرکه دارد نشانه ای از تو
    من سراغ تو را ز وی جویم

    چه شود گر کمی، دمی، نفسی
    حس تنهایی مرا ببری
    کس چه میداند از درون دلم
    می بری غربت دلم به هر نظری

    عاشقم، عاشقم، چه باک و هراس
    عشق از بطن دل همی جوشد
    یاد و افکار شاعرانه دوست
    هر دم از عشق من همی نوشد

    یادمان باشد این نسیم وصال
    بعضی اوقات بیشتر بوزد
    شاید اندوه دل فرو افتد
    شاید این نیک تر بسزد...

    نیلوفر مردابی عزیز

    +نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت21:27توسط حسام |

    حکايت جالبيست که فراموش شدگان فراموش کنندگان را هرگز فراموش نمي کنند

  •  

    روزی که به دنيا آمدم صدايی در گوشم طنين افکند که تا اخر عمر با من خواهد ماند! گفتم کيستی؟ گفت : غم . خيال ميکردم غم نام عروسکی است که ميتوان با آن بازی کرد. ولی حالا فهميدم که : خود عروسکی هستم بازيچه ی دست غم

  • شیوای عزیز ومهربون

    +نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت21:0توسط حسام |
     

    روزي اسب کشاورزي داخل چاه افتاد. حيوان بيچاره ساعت ها به طور ترحم انگيزي ناله مي کرد . بالاخره کشاورز، فکري به ذهنش رسيد. او پيش خود فکر کرد که اسب خيلي پير شده و چاه هم در هر صورت بايد پر شود. او همسايه ها را صدا زد از آن ها درخواست کمک کرد. آن ها با بيل در چاه سنگ و گِل ريختند . اسب ابتدا کمي ناله کرد، اما پس از مدتي ساکت شد و اين سکوت او به شدت همه را متعجب کرد. آن ها باز هم روي او گِل ريختند. کشاورز نگاهي به داخل چاه انداخت و ناگهان صحنه اي ديد که او را به شدت متحيرکرد.
    با هرتکه گِل که روي سر اسب ريخته مي شد اسب تکاني به خود مي داد ، گِل را پايين مي ريخت و يک قدم بالا مي آمد همين طور که روي او گِل مي ريختند ناگهان اسب به لبه چاه رسيد و بيرون آمد.


    زندگي در حال ريختن گِل و لاي بر روي ماست . تنها راه رهايي اين است که آنها را کنار بزنيم و يک قدم بالا بياييم . 

     

     

    +نوشته شده در دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت11:0توسط حسام |

    +نوشته شده در شنبه چهاردهم آذر 1388ساعت17:27توسط حسام |
  • هیچ وقت مغرور نشو برگها وقتی می ریزند که فکر میکنند طلا شده اند.
  • مرا بسپار در یادت به وقت بارش باران نگاهت گر به آن بالاست در وقت دعا قلبت مثال بید میلرزد دعایم کن دعایم کن که من محتاج محتاجم دوست داشتن رو از برگ درختا باید یاد گرفت جون وقتی زرد میشن ، وقتی می میرن ، وقتی از درخت جدا می شن بازم پای همون درخت میفتن
  • زیباترین حکمت دوستی به یاد هم بودن است نه در کنار هم بودن
  • چند تکه آرزو کاش وقتی زندگی فرصت دهد گاهی ازپروانه ها یادی کنیم کاش بخشی اززمان خویش را ، وقف قسمت کردن شادی کنیم کاش وقتی آسمان بارانی است اززلال چشمهایش ترشویم وقت پاییزازهجوم دست باد ، کاش مثل پونه ها پرپر شویم کاش وقتی چشم هایی ابریند ، به خود آیم وسپس کاری کنیم ازنگاه زرد گلدانهایمان ، کاش با رغبت پرستاری کنیم کاش دلتنگ شقایق ها شویم با خدای یاس ها خلوت کنیم کاش گاهی درمسیرزندگی ،باری ازدوش نگاهی کم کنیم فاصله های میان خویش را ،
  • جواني شمع ره کردم که جويم زندگاني را نجستم زندگاني را و گم کردم جواني را کنون با بار پيري ارزومندم که بر گردم بدنبال جواني کوره راه زندگاني را
  • گاهی وقتها از نردبان بالا می روی تا دستان خدا را بگیری غافل از اینکه خدا پایین ایستاده و نردبان را محکم گرفته که تو نیفتی ------------------------------------------- خدا زمین را مدور آفرید تا به انسان بگوید همان لحظه ای که تصور می کنی به آخر دنیا رسیده ای، درست در نقطه آغازهستی . -------------------
  • آينده هيچ رنگي ندارد اين ماييم که آينده را رنگ مي کنيم. -------------------------------------------------------------------------------- بين هزاران ديروز و ميليون ها فردا فقط يک امروز وجود دارد. -------------------------------------------------------------------------------- زندگي مانند جدولي است که هر کس آن را پر کند جايزه اش مرگ است.
  • شادی عزیز

    +نوشته شده در شنبه چهاردهم آذر 1388ساعت13:55توسط حسام |
    هميشه غمگينترين ورنجورترين لحظات انسان توسط كسي ساخته ميشه كه شاد ترين وشيرينترين لحظات را براي او ساخته

    وقتی که داری برای اونایی که دوستشون داری دعامیکنی یادت باشه برای اونایی که دوستت دارند ونمیدونی هم دعاکن

    مینو و آلما جون

    +نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم آذر 1388ساعت18:36توسط حسام |
    وقتی می توانی با سکوت حرف بزنی بر پایه لرزان واژه ها تکیه مکن .

    مینوی عزیز که ...

    +نوشته شده در چهارشنبه یازدهم آذر 1388ساعت20:30توسط حسام |

    كوله ‌پشتی‌اش‌ را برداشت‌ و راه‌ افتاد.

    رفت‌ كه‌ دنبال‌ خدا بگردد و گفت: تا كوله‌ام‌ از خدا پر نشود برنخواهم‌ گشت.

    نهالی‌ رنجور و كوچك‌ كنار راه‌ایستاده‌ بود، مسافر با خنده‌ای‌ رو به‌ درخت‌ گفت: چه‌ تلخ‌ است‌ كنار جاده‌بودن‌ و نرفتن؛

     درخت‌ زیرلب‌ گفت: ولی‌ تلخ‌ تر آن‌ است‌ كه‌ بروی‌ وبی‌رهاورد برگردی. كاش‌ می‌دانستی‌ آنچه‌ در جست‌وجوی‌ آنی، همین‌جاست...

     مسافر رفت‌ و گفت: یك‌ درخت‌ از راه‌ چه‌ می‌داند، پاهایش‌ در گِل‌ است، او هیچ‌گاه‌ لذت‌ جست‌وجو را نخواهد یافت.

    و نشنید كه‌ درخت‌ گفت: اما من‌ جست‌وجو را از خود آغاز كرده‌ام‌ و سفرم‌ را كسی‌ نخواهددید؛ جز آن‌ كه‌ باید.

     مسافر رفت‌ و كوله‌اش‌ سنگین‌ بود. هزار سال‌ گذشت، هزار سالِ‌ پر خم‌ و پیچ، هزار سالِ‌ بالا و پست. مسافر بازگشت رنجور و ناامید. خدا را نیافته‌ بود، اما غرورش‌ را گم‌ كرده‌ بود...

      به‌ ابتدای‌ جاده‌ رسید. جاده‌ای‌ كه‌ روزی‌ از آن‌ آغاز كرده‌ بود. درختی‌ هزار ساله، بالا بلند و سبز كنار جاده‌ بود.

    زیر سایه‌اش‌ نشست‌ تا لختی‌ بیاساید.

     مسافر درخت‌ را به‌ یاد نیاورد. اما درخت‌ او را می‌شناخت.

     درخت‌ گفت: سلام‌ مسافر، در كوله‌ات‌ چه‌ داری، مرا هم‌ میهمان‌ كن.

    مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمنده‌ام، كوله‌ام‌ خالی‌ است‌ و هیچ‌ چیز ندارم.

     درخت‌ گفت: چه‌ خوب، وقتی‌ هیچ‌ چیز نداری، همه‌ چیز داری.اما آن‌ روز كه‌ می‌رفتی، در كوله‌ات‌ همه‌ چیز داشتی، غرور كمترینش‌ بود، جاده‌ آن‌ را از تو گرفت.

    حالا در كوله‌ات‌ جا برای‌ خدا هست و قدری‌ از حقیقت‌ را در كوله‌ مسافر ریخت...

     دست‌های‌ مسافر از اشراق‌ پر شد و چشم‌هایش‌ از حیرت‌ درخشید و گفت: هزار سال‌ رفتم‌ وپیدا نكردم‌ و  تو نرفته‌ای، این‌ همه‌ یافتی!

     درخت‌ گفت: زیرا تو در جاده‌ رفتی‌ و من‌ در خودم ، و پیمودن‌ خود، دشوارتر از پیمودن‌ جاده‌هاست ...

     این داستان برداشتی است از فرمایش حضرت علی

    "من عرف نفسه فقد عرف ربه"

    آن کس که خود را شناخت به تحقیق که خدا را شناخته است...

    از مطالب فرشاد عزیز

    +نوشته شده در سه شنبه دهم آذر 1388ساعت11:8توسط حسام |
    روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: می آید ؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه میداردو سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود : با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست
    گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی؟ لانه محقرم کجای دنیا را گرفت ه بود؟ و سنگینی بغضی راه کلامش بست.
    سکوتی در عرش طنین انداخت فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت:ماری در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو از کمین مار پر گشودی.
    گنجشگ خیره در خدائیِ خدا مانده بود.
    خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی! اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی درونش فرو ریخت ...
    های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد

     

    شیوای عزیز ومهربون

    +نوشته شده در سه شنبه دهم آذر 1388ساعت8:32توسط حسام |
    عشق را از صحنه دور انداختن دیوانگی است . درماندگی است . شرمندگی است .

    سایتای دوست داشتنی

    +نوشته شده در یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت16:53توسط حسام |

    +نوشته شده در یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت13:13توسط حسام |
    به خصلتهای خود بیش از آبرو و حیثیت اهمیت دهید زیرا: خصلتها نشانه واقعیت وجودی شماست در حالی که آبرو و حیثیت نشانه طرز تفکری است که دیگران درباره شما دارند

    عسل مسل عزیز

    +نوشته شده در یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت9:11توسط حسام |
    میدانم این چه حکایتی است که فراموش شدگان هرگزفراموش کنندگان را فراموش نمیکنند

    سونیای عزیز

    +نوشته شده در یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت9:3توسط حسام |
  •  

    یادمان باشد وقتی قایقی واژگون در وسط اقیانوس غم دیدیم نگذاریم سرنشینش پایین تر برود وغرق شود شاید دستش را به امید تو رو به سطح آب گرفته

  •  

    سفری غریب داشتم توی چشمای قشنگت،سفری که بر نگشتم غرق شدم توی نگاهت، دل ساده ی ساده کوله بار سفرم بود،چشم تو مثل یه سایه همجا همسفرم بود،من همون لحظه اول آخر راهو میدیدم،تپش عشق و تو رگهام عاشقانه می چشیدم

  •  

    اي مسافر ! اي جدا ناشدني ! گامت را آرام تر بردار ! از برم آرام تر بگذر ! تا به کام دل ببينمت . بگذار از اشک سرخ گذرگاهت را چراغان کنم . آه ! که نميداني ... سفرت روح مرا به دو نيم مي کند ... و شگفتا که زيستن با نيمي از روح تن را مي فرسايد ... بگذار بدرقه کنم واپسين لبخندت را و آخرين نگاه فريبنده ات را . مسافر من ! آنگاه که مي روي کمي هم واپس نگر باش . با من سخني بگو . مگذار يکباره از پا در افتم ... فراق صاعقه وار را بر نمي تابم ... جدايي را لحظه لحظه به من بياموز... آرام تر بگذر

  •  

    اي کاش گذر زمان در دست من بود تا لحظه ي با تو بودن را آنقدر طولاني ميکردم که براي بي تو بودن وقتي نماند

  •  

    شیوای مهربون

    +نوشته شده در یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت9:2توسط حسام |
    مادرم میگفت عاشقی یک شب است و پشیمانی هزار شب اما اکنون هزار شب است پشیمانم که چرا یک شب عاشقی نکرده ام شریعتی

    سونیای عزیز

    +نوشته شده در پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت8:11توسط حسام |
    خدایا! خدایا تو را سپاس می گویم که در مسیری که در راه تو بر می دارم آنها که باید مرا یاری کنند سد راهم می شوند، آنها که باید بنوازند سیلی می زنند، آنها که باید در مقابل دشمن پشتیبانمان باشند پیش از دشمن حمله میکنند و ..... تا در هر لحظه از حرکتم به سوی تو از هر تکیه گاهی جز تو بی بهره باشم. شريعتي

    ماندانای عزیز

    +نوشته شده در شنبه سی ام آبان 1388ساعت22:3توسط حسام |
    هر وقت دلتنگت میشم میام پیشت در قلبت و هی در میزنم پس هر وقت قلبت میزنه بدون دلم برات تنگ شده.

    ماندانای عزیز بابابزرگ

    که خیلی کم پیدا شده

    +نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت19:56توسط حسام |
    عشق مثل آبه مي توني توي دستات قايمش کني اما آخرش يه روز دستتو وا مي کني مي بيني نيست! قطره قطره چکيده بي اينکه بفهمي... فقط احساس مي کني کمي دستات نمناکن. اين همون رطوبت خاطره هاست که بر جاي مونده...

    دنيا آنقدر وسيع است كه براي همه مخلوقات جايي هست ، به جاي آنكه جاي كسي را بگيري تلاش كن جاي واقعي خود را پيدا كني .

    برای چيزي كه گذشت غم نخور ، به آن چيزي كه پس از آن آمد لبخند بزن

    وقتي ناراحتي از اينكه به چيزي كه مي خواستي نرسيدي ، محكم باش و خوشحال... خداوند در فكر چيز بهتري براي توست .

    چه بسيارند كساني كه به هنگام غروب ، از غصه ناپديد شدن آفتاب چنان مي گريند كه ريزش اشك هایشان مانع از ديدن ستارگان مي شود .

    مینوی عزیز که بعد از مدتی دوباره پیدا شده ومطلب می ذاره ممنون مینو جان

    باز هم به ما سر بزن بیشتر و ...

    +نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت19:50توسط حسام |
    خوشبختی ما در سه جمله است
    تجربه از ديروز ،

    استفاده از امروز ،

    اميد به فردا...

    ولي ما با سه جمله ديگر زندگي مان را تباه مي کنيم.

    حسرت ديروز ،

    اتلاف امروز ،

    ترس از فردا

    دكتر علی شريعتی
    +نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت9:14توسط حسام |

    انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس