ان روز که همه به دنبال چشمان زیبا هستند تو به دنبال نگاه زیبا باش
نگاه خردمندان به ریشه ها می رسد و دیگران گرفتار نمای بیرونی آن می شوند
: تو ميگي بارون من ميگم عشق بازيه آسمون، تو ميگي باد من ميگم آسمون و فرياد، تو ميگي اي بابا كيه اين معشوقه آسمون ؟ من ميگم نشنيدي؟ ميگن آسمون ،بارون ، خيسي خيابون
عشق بیشترازغریزه اب میخوردوهرچه ازغریزه سرزند بی ارزش است دوست داشتن از روح طلوع میکند وتاهرجاکه روح ارتفاع دارد همگی با ان اوج میگیرد
نبندم با تو پیمانی که عهدت را وفایی نیست نبندم دل به این دنیا که دنیا را عشق باروح شقایق زیباست...عشق باحسرت عاشق زیباست... عشق بانبض دقایق زیباست...عشق بازهر حقایق زیباست... عشق باحسرت دیدارتوبودن زیباست و عشق آن است که همه خواسته هارابرای او آرزوکنی
از وقتي رفتي بي مرام زندگي زندونه برام خودم بهت گفتم برو خودم ميگم برگرد حالا***نه اينکه فکر کني خوشم نه اين که بيخال باشم خنده ي من دروغيه گريمو پشتش مي کشم
آن چه انسان هرگز نخواهد فهمید این است که چگونه در مقابل کسی که ما را آفریده و همه چیز ما از اوست مسوول خواهیم شد و او از ما بازخواست خواهد کرد ؟!؟!؟ . موریس مترلینگ

رد بول عزیز
آسمان چشمهایم مال تو اشکهای جانگدازت مال من خنده های دلگشایم مال تو بی قراری ،درد و رنجت مال من باغ سرسبز خیالم مال تو دشت غمناک وجودت مال من خنده های وقت وصلت مال تو انتظار صبر هجران مال من
مهناز عزیز
قطره قطرهات طلاست
یک کم از طلای خود حراج میکنی؟
عاشقم !
با من ازدواج میکنی؟
اشک گفت:
ازدواج اشک و دستمالِ کاغذی!
تو چقدر سادهای
خوش خیال کاغذی!
توی ازدواج ما
تو مچاله میشوی
چرک میشوی و تکهای زباله میشوی
پس برو و بیخیال باش
عاشقی کجاست!
تو فقط
دستمال باش!
دستمال کاغذی، دلش شکست
گوشهای کنار جعبهاش نشست
گریه کرد و گریه کرد و گریه کرد
در تن سفید و نازکش دوید
خونِ درد
آخرش، دستمال کاغذی مچاله شد
مثل تکهای زباله شد
او ولی شبیه دیگران نشد
چرک و زشت مثل این و آن نشد
رفت اگرچه توی سطل آشغال
پاک بود و عاشق و زلال
او با تمام دستمالهای کاغذی فرق داشت
چون که در میان قلب خود
دانههای اشک کاشت
از مطالب بهاره زلال عزیز
بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق ديوانه كه بودم
يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم
پر گشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم
ساعتي بر لب آن جوي نشستيم
تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت
من همه محو تماشاي نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
شب و صحرا وگل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
با تو گفتم حذر از عشق ندانم
حذر از عشق؟ ندانم
سفر از پيش از تو؟
هرگز نتوانم
اشكي از شاخه فروريخت
مرغ شب ناله تلخي زد و بگريخت
اشك در چشم تو لرزيد
ماه بر عشق تو خنديد
يادم آيد كه دگر از تو جوابي نشنيدم
پاي در دامن اندوه كشيدم
نه گسستم نه رميدم
رفت در ظلمت شب آن شب و شبهاي دگر هم
نه گرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم
نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم
بي تو امّا به چه حالي
من از آن كوچه گذشتمدام در راه، یار تنها، از چه اینجایی؟
نیست یاران را ز تو هرگز تمنایی
گر که با یاران نباشی روز تنهایی، روز تنهایی، روز تنهایی
لای لالای لایی، لای لالای لایی
کن حذر از دامها با چشم بینایی
نیست باغ و سبزه بی یاران تمشایی
روز یاری گشتهای جان از چه بی مایی؟ از چه بی مایی؟ از چه بی مایی؟
لای لالای لایی، لای لالای لایی
قطره یی تو جمع شو همتای دریایی
در کنار دوست از دشمن چه پروایی
هیچ آوایی ندارد دست تنهایی، دست تنهایی، دست تنهایی
لای لالای لایی، لای لالای لایی
دست اندر دست هم دنیای زیبایی
میشود برپا، عزیز دل تو تنهایی،
از پس دنیای مشکل بر نمیایی، بر نمیایی، بر نمیا
عسل مسل عزیز
اشتباه
اشتباه اول من و تو یک نگاه بود
عشق ما از اولین نگاه اشتباه بود
گر چه باورت نمی شود ولی حقیقتی است
اینکه کلبه ی من از غم تو روبراه بود
می دویدم و میان کوچه جار می زدم
های های گریه بود و اشک و درد و آه بود
گاه گریه می شدیم گاه خنده مثل شوق
این هم از تب همان نگاه گاه گاه بود
جنگ بر سر من و خدا و عشق بود سیب
سیب بی گمان در آن میانه بی گناه بود
هر کجای شب که مثل سایه پرسه می زدیم
ردی از عبورسرد آفتاب و ماه بود
آفتاب من تویی و ماه من بگو چرا
با حضور آفتاب روز من سیاه بود
اهل شکوه نیستم وگرنه آنهمه غروب
بر غریبی من و تو بهترین گواه بود
زیر چتر سایه ی تو خیس گریه می شوم
مثل آن زمان که دل هنوز سربراه بود
هرچه می دوم به انتهای خود نمی رسم
مانده ام کجا ، کجای کار اشتباه بود
نیلوی عزیز
دراين بازار نامردي به دنبال چه ميگردي؟ نمي يابي نشان هرگز توازعشق وجوانمردي! بروبگذر از اين بازار'' ازاين مستي وطنازي ! اگرچون کوه هم باشي در اين دنيا تو مي بازي

مهناز عزیز
عالیه جان
شیوای عزیز
شیواجان
شیوای عزیز
کسانی که به فکرمون هستن رو به گریه می اندازیم. ما گریه می کنیم برای کسانی که به فکرمون نیستن. و ما به فکر کسانی هستیم که هیچوقت برامون گریه نمی کنن. این حقیقت زندگیه. عجیبه ولی حقیقت داره. اگه این رو بفهمی، هیچوقت برای تغییر دیر نیست
عسل مسل عزیز
شیوای عزیز
عسل مسل عزیز 
پریسای عزیز 



شیوا عزیز
شیوا

شیوای آبی
دوستی تکرار دوستت دارم نیست.دوستی فهمیدن ناگفته های کسی است که دوستش داری....
نمی خواهم قلب تو باشم که با هر حادثه بشکنم. میخوام روح تو باشم که تنها لحظه مرگ از تو جدا بشم.....
آبجی کوچکه عسل مسل عزیز

دست همه حاضرین بالا رفت.
سخنران گفت: بسیار خوب، من این اسکناس را به یکی از شما خواهم داد ولی قبل از آن می خواهم کاری بکنم. و سپس در برابر نگا ه های متعجب، اسکناس را مچاله کرد و پرسید: چه کسی هنوز مایل است این اسکناس را داشته باشد؟
و باز هم دست های حاضرین بالا رفت.
این بارمرد، اسکناس مچاله شده را به زمین انداخت و چند بار آن را لگد مال کرد و با کفش خود آن را روی زمین کشید. بعد اسکناس را برداشت و پرسید: خوب، حالا چه کسی حاضر است صاحب این اسکناس شود؟ و باز دست همه بالا رفت. سخنران گفت: دوستان ، با این بلاهایی که من سر اسکناس در آوردم، از ارزش اسکناس چیزی کم نشد و همه شما خواهان آن هستید.
و ادامه داد: در زندگی واقعی هم همین طور است، ما در بسیاری موارد با تصمیمــاتی که
می گیریم یا با مشکلاتی که روبرو می شویم، خم می شویم، مچالــه می شویم، خاک آلود می شویم و احساس می کنیم که دیگر پشیزی ارزش نداریم، ولی این گونه نیست و صرف نظر از این که چه بلایی سرمان آمده است هرگز ارزش خود را از دست نمی دهیم و هنوز هم برای افرادی که دوستمان دارند،
آدم با ارزشی هستیم.
نیلوفر عزیز دل
شیطانی به شیطان دیگر گفت: آن مرد مقدس متواضع رانگاه کن که در جاده راه می رود. دراین فکرم که به سراغش بروم و روحش را در اختیار بگیرم... رفیقش گفت: به حرفت گوش نمی دهد...تنها به چیزهای مقدس می اندیشد. اما شیطان دیگر، بدون توجه به این حرف خود را به شکل ملک مقرب جبرئیل دراورد و در برابر مرد ظاهر شد. گفت: آمده ام به تو کمک کنم. مرد مقدس گفت: باید من را با شخص دیگری اشتباه گرفته باشی... من در زندگی ام کاری نکرده ام که سزاوار توجه یک فرشته باشم. و به راه خود ادامه داد، بی آنکه هرگز بداند از چه چیزی گریخته است....
منحنی قلب من مشتق گیسوی توست خط مماس دلم تابع ابروی توست

سحر مهربون
وندرین کار دل خویش به دریا فکنم
از دل تنگ گنهکار بر آرم آهی
که آتش اندر گنه آدم و حوا افکنم
خدمتکار زن
دومین ماه حضورم در مدرسه پرستاری بود که استاد یک امتحان کوچک از ما گرفت چون دانش آموز خوبی بودم روی تمام سئوالها تفکر کردم تا این که سئوال آخر را خواندم . « اسم کوچک زنی که مدرسه را نظافت می کند چیست ؟ قطعاً این سئوال برای خیلی ها شبیه جوک بود . من آن زن را بارها در حال نظافت دیده بودم . او دارای قدی بلند ، موهایی مشکی و حدوداً 50 ساله بود اما چطور ممکن بود که من اسم او را بدانم .
کاغذم را تا کردم و سئوال آخر را خالی گذاشتم . پس از امتحان یکی از دانش آموزان پرسید : اگر سئوال آخر محاسبه نشود نمره ما چند می شود .
استاد در پاسخ گفت : هیچ
شما در آینده افراد زیادی را خواهیددید . همه آنها مهم هستند آنها لایق توجهات و مراقبتهای شما هستند حتی اگر شما به آنها بخندید و یا فقط به آنها سلام کنید و من هیچ وقت این درس را فراموش نمی کنم که همه لایق توجهند .
خدایا به من زیستنی عطا کن که در لحظه مرگ بر بی ثمری
لحظه ای که برای زیستن گذشته است حسرت نخورم ومردنی عطا کن که بر پیمودگیش سوگوار نباشم برای این که هر کس آنچنان
می میرد که زندگی می کند خدایا توچگونه زیستن را بهمن بیاموز چگونه مردن را خود خواهم آموخت . خدایا رحمتی کن تا ایمان ، نام و نان برایم نیاور . قدرتم بخش تا نانم را وحتی نامم را در خطر ایمانم افکنم تا از آنهایی باشم که پول دنیار را می گیرند و برای دین کار می کنند نه از آنهایی که پول دین را میگیرند و برای دنیا کار می کنند .
استاد شریعتی
آسمون به ماه میگه :عشق یعنی چی ؟ ماه میگه : یعنی اومدن دوباره تو...ماه میگه : تو بگو عشق یعنی چی ؟ آسمون میگه: انتظار دیدنت.....:
عسل مسل عزیز


