تبليغاتX
موج نو (MOJENO )

موج نو (MOJENO )

موضوعات قشنگ ترین جمله های روز
شريف ترين دلها دلي است که انديشه ي آزار کسان درآن نباشد

 ان روز که همه به دنبال چشمان زیبا هستند تو به دنبال نگاه زیبا باش

نگاه خردمندان به ریشه ها می رسد و دیگران گرفتار نمای بیرونی آن می شوند

: تو ميگي بارون من ميگم عشق بازيه آسمون، تو ميگي باد من ميگم آسمون و فرياد، تو ميگي اي بابا كيه اين معشوقه آسمون ؟ من ميگم نشنيدي؟ ميگن آسمون ،بارون ، خيسي خيابون

عشق بیشترازغریزه اب میخوردوهرچه ازغریزه سرزند بی ارزش است دوست داشتن از روح طلوع میکند وتاهرجاکه روح ارتفاع دارد همگی با ان اوج میگیرد

نبندم با تو پیمانی که عهدت را وفایی نیست نبندم دل به این دنیا که دنیا را عشق باروح شقایق زیباست...عشق باحسرت عاشق زیباست... عشق بانبض دقایق زیباست...عشق بازهر حقایق زیباست... عشق باحسرت دیدارتوبودن زیباست و عشق آن است که همه خواسته هارابرای او آرزوکنی

از وقتي رفتي بي مرام زندگي زندونه برام خودم بهت گفتم برو خودم ميگم برگرد حالا***نه اينکه فکر کني خوشم نه اين که بيخال باشم خنده ي من دروغيه گريمو پشتش مي کشم

آن چه انسان هرگز نخواهد فهمید این است که چگونه در مقابل کسی که ما را آفریده و همه چیز ما از اوست مسوول خواهیم شد و او از ما بازخواست خواهد کرد ؟!؟!؟ . موریس مترلینگ

 رد بول عزیز

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت8:24توسط حسام |

آسمان چشمهایم مال تو اشکهای جانگدازت مال من خنده های دلگشایم مال تو بی قراری ،درد و رنجت مال من باغ سرسبز خیالم مال تو دشت غمناک وجودت مال من خنده های وقت وصلت مال تو انتظار صبر هجران مال من

مهناز عزیز

+نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت8:26توسط حسام |
دستمال کاغذی به اشک گفت:

قطره قطره‌ات طلاست

یک کم از طلای خود حراج می‌کنی؟

عاشقم !

با من ازدواج می‌کنی؟

اشک گفت:

ازدواج اشک و دستمالِ کاغذی!

تو چقدر ساده‌ای

خوش خیال کاغذی!

توی ازدواج ما

تو مچاله می‌شوی

چرک می‌شوی و تکه‌ای زباله می‌شوی

پس برو و بی‌خیال باش

عاشقی کجاست!

تو فقط

دستمال باش!

دستمال کاغذی، دلش شکست

گوشه‌ای کنار جعبه‌اش نشست

گریه کرد و گریه کرد و گریه کرد

در تن سفید و نازکش دوید

خونِ درد

آخرش، دستمال کاغذی مچاله شد

مثل تکه‌ای زباله شد

او ولی شبیه دیگران نشد

چرک و زشت مثل این و آن نشد

رفت اگرچه توی سطل آشغال

پاک بود و عاشق و زلال

او با تمام دستمال‌های کاغذی فرق داشت

چون که در میان قلب خود

دانه‌های اشک کاشت

از مطالب بهاره زلال عزیز

+نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت19:38توسط حسام |


بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق ديوانه كه بودم

يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم
پر گشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم
ساعتي بر لب آن جوي نشستيم

تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت
من همه محو تماشاي نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
شب و صحرا وگل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ

با تو گفتم حذر از عشق ندانم
حذر از عشق؟ ندانم
سفر از پيش از تو؟
هرگز نتوانم

اشكي از شاخه فروريخت
مرغ شب ناله تلخي زد و بگريخت
اشك در چشم تو لرزيد
ماه بر عشق تو خنديد

يادم آيد كه دگر از تو جوابي نشنيدم
پاي در دامن اندوه كشيدم
نه گسستم نه رميدم

رفت در ظلمت شب آن شب و شب‌هاي دگر هم
نه گرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم
نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم
بي تو امّا به چه حالي
من از آن كوچه گذشتمدام در راه، یار تنها، از چه اینجایی؟
نیست یاران را ز تو هرگز تمنایی
گر که با یاران نباشی‌ روز تنهایی‌، روز تنهایی‌، روز تنهایی‌
لای لالای لایی، لای لالای لایی
کن حذر از دام‌ها با چشم بینایی
نیست باغ و سبزه بی‌ یاران تمشایی
روز یاری گشته‌ای جان از چه بی‌ مایی؟ از چه بی‌ مایی؟ از چه بی‌ مایی؟
لای لالای لایی، لای لالای لایی
قطره یی تو جمع شو همتای دریایی
در کنار دوست از دشمن چه پروایی
هیچ آوایی ندارد دست تنهایی‌، دست تنهایی‌، دست تنهایی‌
لای لالای لایی، لای لالای لایی
دست اندر دست هم دنیای زیبایی‌
میشود برپا، عزیز دل تو تنهایی‌،
از پس دنیای مشکل بر نمیایی، بر نمیایی، بر نمیا

+نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت8:5توسط حسام |
ساده ترین کار جهان این است که خود باشی و دشوارترین کار جهان آن است که آن کسی باشی که دیگران می خواهند

عسل مسل عزیز

+نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت18:11توسط حسام |

اشتباه
اشتباه اول من و تو یک نگاه بود
عشق ما از اولین نگاه اشتباه بود
گر چه باورت نمی شود ولی حقیقتی است
اینکه کلبه ی من از غم تو روبراه بود
می دویدم و میان کوچه جار می زدم
های های گریه بود و اشک و درد و آه بود
گاه گریه می شدیم گاه خنده مثل شوق
این هم از تب همان نگاه گاه گاه بود
جنگ بر سر من و خدا و عشق بود سیب
سیب بی گمان در آن میانه بی گناه بود
هر کجای شب که مثل سایه پرسه می زدیم
ردی از عبورسرد آفتاب و ماه بود
آفتاب من تویی و ماه من بگو چرا
با حضور آفتاب روز من سیاه بود
اهل شکوه نیستم وگرنه آنهمه غروب
بر غریبی من و تو بهترین گواه بود
زیر چتر سایه ی تو خیس گریه می شوم
مثل آن زمان که دل هنوز سربراه بود
هرچه می دوم به انتهای خود نمی رسم
مانده ام کجا ، کجای کار اشتباه بود

نیلوی عزیز

+نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت11:42توسط حسام |
نميدونن از ادمايي که ميخوان مال اونا باشي اما خودشون مال تو نيستند از اونايي که زير بارون برات ميميرن و وقتي آفتاب ميشه همه چيز يادشون ميره

 دراين بازار نامردي به دنبال چه ميگردي؟ نمي يابي نشان هرگز توازعشق وجوانمردي! بروبگذر از اين بازار'' ازاين مستي وطنازي ! اگرچون کوه هم باشي در اين دنيا تو مي بازي

 

مهناز عزیز

+نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت17:51توسط حسام |
آسمان را بنگر و به سکوت پر رمز و رازش بيانديش ستاره ي خود را در آسمان زندگيت پيدا کن و به سمت آن ستاره حرکت کن. نگران راه مباش، آنکه ستاره را براي تو آفريد راه رسيدن به آن را نيز نشانت خواهد داد

عالیه جان

+نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت8:36توسط حسام |
کاش میشد که در این قرن عجیب همه بودند به خوش بویی سیب/سیب یعنی که تو زیبا هستی/تو رباینده دلها هستی / سیب یعنی اثر بوسه ای ناز روی لبهای ترک دار نیاز/ سیب یک واژه تو خالی نیست / پر عطر است گل قالی نیست

شیوای عزیز

+نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388ساعت20:27توسط حسام |
**هر وقت با تيکه هاي شکسته دل يه نفر يک پازل جديد براش ساختي هنر کردي**

شیواجان

+نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388ساعت20:26توسط حسام |
یکی می پرسد اندوه تو از چیست؟ سبب ساز سکوت مبهمت کیست؟ برایش صادقانه می نویسم برای آنکه باید باشد و نیست...

شیوای عزیز

 

+نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388ساعت20:25توسط حسام |

کسانی که به فکرمون هستن رو به گریه می اندازیم. ما گریه می کنیم برای کسانی که به فکرمون نیستن. و ما به فکر کسانی هستیم که هیچوقت برامون گریه نمی کنن. این حقیقت زندگیه. عجیبه ولی حقیقت داره. اگه این رو بفهمی، هیچوقت برای تغییر دیر نیست

  • در چشم خيس من غم عالمي دارد چشم تري دارد هر كس غمي دارد من پيچك دردم بر خويش مي پيچم با چون مني تنها غم عالمي دارد از قطره اشكم فانوس مي سازم زلف سياه تو پيچ و خمي دارد گلبرگ هاي تر در باغ سبز صبح
  • عسل مسل عزیز

    +نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388ساعت20:3توسط حسام |
    روي تخته سنگي نوشته شده بود: اگر جواني عاشق شد چه کند؟ من هم زير آن نوشتم :بايد صبر کند. براي بار دوم که از آنجا گذر کردم زير نوشته ي من کسي نوشته بود: اگر صبر نداشته باشد چه کند؟ من هم با بي حوصلگي نوشتم: بميرد بهتر است. براي بار سوم که از آنجا عبور مي کردم. انتظار داشتم زير نوشته من نوشته اي باشد. اما زير تخته سنگ جواني را مرده يافتم...

    شیوای عزیز

     

    +نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388ساعت20:1توسط حسام |
  • از برنارد شاو پرسيدند از كي احساس كردي پير شدي؟ گفت از وقتي كه به يك خانم چشمك زدم بعد آن خانم از من پرسيد: آشغالي رفته تو چشمتون؟ --
  • همه آدم ها با هم مساويند اما پولدارها محترم ترند، دخترها پر طرفدارترند، بچه ها واجب ترند، سياهها بدبخت ترند و سفيدها برترند. البته تبعيضي در ميان نيست. اما در کل همه آدم ها با هم مساويند ولي بعضي ها مساوي ترند!!!
  • عسل مسل عزیز

    +نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت12:5توسط حسام |
    گاهی با خود فکر می کنم ، چگونه است که ما ، در این سر دنیا ، عرق می ریزیم و وضع مان این است و آنها ، در آن سر دنیا ، عرق می خورند و وضع شان آن است! ... نمی دانم ، مشکل در نوع عرق است یا در نوع ریختن و خوردن؟

     

    پریسای عزیز

    +نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت21:20توسط حسام |

    +نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت21:21توسط حسام |

    +نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت13:51توسط حسام |

    +نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت9:56توسط حسام |
    یا رب می من ساز سفر میکند امشب/از تنگ دلان قطع نظر میکند امشب/اشکم خبر سیل بلا میدهد امشب/آه من به دل سنگ اثر میکند امشب

    شیوا عزیز

     

     

    +نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت15:30توسط حسام |
    شب فراق که داند که تا سحر چند است؟؟؟ مگر کسی که به زندان عشق در بند است

    شیوا

    +نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت15:30توسط حسام |
    آبی تر از آنیم که بی رنگ بمیریم ,از شیشه نبودیم که با سنگ بمیریم,تقصیر کسی نیست که اینگونه غریبیم,شاید که تو خواستی که دلتنگ بمیریم

    شیوای آبی

    +نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت15:26توسط حسام |

    دوستی تکرار دوستت دارم نیست.دوستی فهمیدن ناگفته های کسی است که دوستش داری....

  •  

    نمی خواهم قلب تو باشم که با هر حادثه بشکنم. میخوام روح تو باشم که تنها لحظه مرگ از تو جدا بشم.....

  • آبجی کوچکه  عسل مسل عزیز

    +نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت15:17توسط حسام |

    یک سخنران معروف در مجلسی که دویست نفر در آن حضور داشتند، یک اسکناس هزار تومانی را از جیبش بیرون آورد و پرسید: چه کسی مایل است این اسکناس را داشته باشد؟
    دست همه حاضرین بالا رفت.
    سخنران گفت: بسیار خوب، من این اسکناس را به یکی از شما خواهم داد ولی قبل از آن می خواهم کاری بکنم. و سپس در برابر نگا ه های متعجب، اسکناس را مچاله کرد و پرسید: چه کسی هنوز مایل است این اسکناس را داشته باشد؟
    و باز هم دست های حاضرین بالا رفت.
    این بارمرد، اسکناس مچاله شده را به زمین انداخت و چند بار آن را لگد مال کرد و با کفش خود آن را روی زمین کشید. بعد اسکناس را برداشت و پرسید: خوب، حالا چه کسی حاضر است صاحب این اسکناس شود؟ و باز دست همه بالا رفت. سخنران گفت: دوستان ، با این بلاهایی که من سر اسکناس در آوردم، از ارزش اسکناس چیزی کم نشد و همه شما خواهان آن هستید.
    و ادامه داد: در زندگی واقعی هم همین طور است، ما در بسیاری موارد با تصمیمــاتی که
    می گیریم یا با مشکلاتی که روبرو می شویم، خم می شویم، مچالــه می شویم، خاک آلود می شویم و احساس می کنیم که دیگر پشیزی ارزش نداریم، ولی این گونه نیست و صرف نظر از این که چه بلایی سرمان آمده است هرگز ارزش خود را از دست نمی دهیم و هنوز هم برای افرادی که دوستمان دارند،
    آدم با ارزشی هستیم.

     

    نیلوفر عزیز دل

    +نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت13:12توسط حسام |

    شیطانی به شیطان دیگر گفت: آن مرد مقدس متواضع رانگاه کن که در جاده راه می رود. دراین فکرم که به سراغش بروم و روحش را در اختیار بگیرم... رفیقش گفت: به حرفت گوش نمی دهد...تنها به چیزهای مقدس می اندیشد. اما شیطان دیگر، بدون توجه به این حرف خود را به شکل ملک مقرب جبرئیل دراورد و در برابر مرد ظاهر شد. گفت: آمده ام به تو کمک کنم. مرد مقدس گفت: باید من را با شخص دیگری اشتباه گرفته باشی... من در زندگی ام کاری نکرده ام که سزاوار توجه یک فرشته باشم. و به راه خود ادامه داد، بی آنکه هرگز بداند از چه چیزی گریخته است....

  • .حوا در بهشت قدم می زد که مار به او نزدیک شد و گفت: -این سیب را بخور. حوا که درسش را از خداوند آموخته بود، قبول نکرد. مار اصرار کرد: این سیب را بخور. چون باید برای شوهرت زیباتر شوی. حوا پاسخ داد: نیازی ندارم؛ او که بجز من کسی را ندارد... مار خندید: البته که دارد. حوا باور نمی کرد. مار او را به بالای یک تپه، به کنار چاهی برد. -آن پایین است، آدم او را آنجا مخفی کرده. حوا درون چاه نگاه کرد و در آب چاه بازتاب تصویر زن زیبای را دید. و سپس سیبی را که شیطان به او پیشنهاد می کرد، خورد...
  •  
  • مرد پلیدی، درآستانه مرگ، کنار دروازه ی دوزخ به فرشته ای برمی خورد. فرشته به او می گوید: فقط کافی است در زندگی ات یک کار خوب انجام داده باشی، و همان یاری ات می کند. خوب فکر کن. مرد به یاد می آورد که یک بار، هنگامی که در جنگلی راه می رفت، عنکبوتی را سر راهش دید و راهش را کج کرد تا آن را له نکند. فرشته لبخند می زند و تار عنکبوتی از آسمان فرود می آید. تا مرد بتواند از راه آن به بهشت صعود کند. گروهی از محکومان دیگر نیز از تار عنکبوت استفاده می کنند و شروع می کنند به بالا رفتن از آن. اما مرد، از ترس پاره شدن تار، به سوی آنها برمی گردد .
  •  
  • مهناز عزیز .دوست داشتنی  
  • +نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت12:41توسط حسام |

    منحنی قلب من مشتق گیسوی توست خط مماس دلم تابع ابروی توست

  • هندونه بده قاچ كنيم لوپتو بده ماچ كنيم
  • عسل مسل عزیز
  • +نوشته شده در شنبه هجدهم مهر 1388ساعت15:1توسط حسام |
    ارزش يک سال را دانش آموزي که مردود شده مي داند ارزش يک ماه را مادري که فرزندي نارس به دنيا آورده مي داند ارزش يک هفته را سردبير يک هفته نامه مي داند ارزش يک ساعت را عاشقي که انتظار معشوق را مي کشد ارزش يک دقيقه را شخصي که از قطار جا مانده و ارزش يک ثانيه را آنگه از تصادفي مرگبار جان به در برده مي داند هر لحظه گنج بزرگي است گنجتان را مفت از دست ندهيد باز به خاطر بياوريد که زمان به خاطر هيچکس منتظر نمي ماند ديروز به تاريخ پيوست

    سحر مهربون

    +نوشته شده در شنبه هجدهم مهر 1388ساعت13:42توسط حسام |
    دیده دریا کنم و صبر به صحرا فکنم

    وندرین کار دل  خویش به دریا فکنم

    از دل تنگ گنهکار بر آرم آهی

    که آتش اندر گنه آدم و حوا افکنم

    +نوشته شده در شنبه هجدهم مهر 1388ساعت6:22توسط حسام |
    لیاقت توجه داشتن به انسانها

    خدمتکار زن

    دومین ماه حضورم در مدرسه پرستاری بود که استاد یک امتحان کوچک از ما گرفت چون دانش آموز خوبی بودم روی تمام سئوالها تفکر کردم تا این که سئوال آخر را خواندم . « اسم کوچک زنی که مدرسه را نظافت می کند چیست ؟ قطعاً این سئوال برای خیلی ها شبیه جوک بود . من آن زن را بارها در حال نظافت دیده بودم . او دارای قدی بلند ، موهایی مشکی و حدوداً 50 ساله بود اما چطور ممکن بود که من اسم او را بدانم .

    کاغذم را تا کردم و سئوال آخر را خالی گذاشتم . پس از امتحان یکی از دانش آموزان پرسید : اگر سئوال آخر محاسبه نشود نمره ما چند می شود .

    استاد در پاسخ گفت : هیچ

     شما در آینده افراد زیادی را خواهیددید . همه آنها مهم هستند آنها لایق توجهات و مراقبتهای شما هستند حتی اگر شما به آنها بخندید و یا فقط به آنها سلام کنید و من هیچ وقت این درس را فراموش نمی کنم که همه لایق توجهند .

     

     

    +نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم مهر 1388ساعت12:38توسط حسام |

    خدایا به من زیستنی عطا کن که در لحظه مرگ بر بی ثمری 
    لحظه ای که برای زیستن گذشته است حسرت نخورم ومردنی عطا کن که بر پیمودگیش سوگوار نباشم برای این که هر کس آنچنان
    می میرد  که زندگی می کند خدایا توچگونه زیستن را بهمن بیاموز چگونه مردن را خود خواهم آموخت . خدایا رحمتی کن تا ایمان ، نام و نان برایم نیاور .  قدرتم بخش تا نانم را وحتی نامم را در خطر ایمانم افکنم تا از آنهایی باشم که پول دنیار را می گیرند و برای دین کار می کنند نه از آنهایی که پول دین را میگیرند و برای دنیا کار می کنند .

    استاد شریعتی

    +نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم مهر 1388ساعت10:34توسط حسام |

    آسمون به ماه میگه :عشق یعنی چی ؟ ماه میگه : یعنی اومدن دوباره تو...ماه میگه : تو بگو عشق یعنی چی ؟ آسمون میگه: انتظار دیدنت.....:

  • هر موقع خواستی از کسی جدا بشی یادت نره بهترین راه اینه که بهش بگی برای همیشه خدانگهدار.شاید طرف مقابل ناراحت بشه و قلبش بشکنه ولی بهتر از اینه که منتظر بمونه...:
  • عسل مسل عزیز

    +نوشته شده در سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت18:39توسط حسام |

    انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس